تبليغاتX
به وبلاگ مژده خوش آمدید - برنهاده​هاي در بابِ تاريخِ افغانستان
امام علی (ع): 2 نعمت است که ارزش آنها را نمی دانند مگر کسی که آنها را از دست دهد : جوانی و تندرستی
 

آن روندِ رو به فرسايشي که اديانِ توحيدي «هبوط» تصور مي​کردند و «ماترياليسمِ تاريخي» در برهوتِ تضادهاي اجتماعي​ـ​اقتصادي و منازعاتِ تاريخي به دنبالش بود و نتوانست دريابد، همان مادر است. مادر، سرچشمه هستي و «طبعيتِ نخستين» است؛ تجسمِ عيني تاريخ؛ چشمانِ پرغبارِ او «موناد» است که تماميِ جوهر تاريخ را در خود دارد. گذشته، اکنون و آينده، چيزي جز «بيرون​گستريِ» نگاه مادر به سه جهت نيست. جامعه​ي که قادر نيست تصويرِ خويش را در نگاه سه​وجهيِ مادر دريابد، جامعة بي​تاريخ است و فردي که جهان را در پرتو مشعلِ فروزان حقيقتِ نگاه مادرانه به تماشا ننشنيد، کور خواهد بود. بصيرتِ تاريخي يعني ديدن تصويرِ گذشته، اکنون و آينده به حيث سه جلوه​اي نگاه مادرانه. مادر ديالکتيکِ غيبت و حضور است؛ حضور و غيبت همزمانِ او، حضور و غيبتِ رخدادهاي تاريخي است. مادر هرلحظه دور مي​شود از ما، دور و دورتر، و از طريق اين فاصله​گيري مداوم به هستيِ جاودان بدل مي​گردد؛ رفتنِ مادر و برنگشتنِ او به ما مي​گويد که امر گذشته بر نمي​گردد اما جاودانگيِ او به حيثِ " يگانه تصويرِ درون​ماندگار" بر اين امر دلالت دارد که «فراموشي» هستي غايب از نظر ناممکن است. پيشانيِ چين​خوردة مادر که نشانِ روزهاي بازگشت​ناپذير در آن​ها عيان است، دليل محکمي است بر اينکه که «زمانِ از دست​رفته» به صورتي تمام و کمال قابل بازسازي نيست، اما بازسازي اين تصوير به شکل قصة غربت يا هر شکلِ ديگري در فراق هستيِ آغازين(مادر) حکايت از آن دارد که پيوندِ ما با هستيِ آغازين و زمان سپري​شده، پيوندِ ناگسستني است. گذشته دور شونده و در عين حال سازنده حافظ و نگهبان ماست.

مطابق دريافت​هاي عرفاني و متافيزيکي «کلامِ​الهي» گفت​-​و-​صوت و لفظ نيست، اعطاي وجود است. خدا نمي​گويد:«باران»، «گلِ سرخ»، «ماه»، «آفتاب»، خدا طبعيت را مي​آفريند. در عصر هبوط اشياء نامِ شان را گم کرده اند و طبيعيت در فراقِ نامش ضجه مي​کشد. نام​، نه تنها دريچة​ نگاه ما به هستي است، بلکه معرفتِ ما ازهستيِ بي​زبان، فقط در «نام​ها» و به واقع در آن​چه «به گفت مي​آيد»، محدود مي​گردد.​ والتربنيامين در اين باره مي​گويد:«آدمي با پذيرفتن و دريافتِ زبان بي​نام و خاموش چيزها و تبديل آن​ها به اصوات در قالبِ نام​ها اين وظيفه را به انجام مي​رساند. اداي اين وظيفه ناممکن مي​بود اگر زبانِ مبتني بر نام انسان و زبان بي​نام چيزها در خودِ خدا با هم مرتبط نبودند و از يک کلمة خلاق واحد نشئت نگرفته بودند، کلمه​اي که در چيزها به به همرسانيِ و انتقالِ ماده در قالب مراودة جادويي بدل گشت، و در انسان به به زبانِ معرفت و نام در قالبِ ذهن متبرک(بنيامين، 1385: 65).» به سخني ديگر نام، رسانة​ خلقت است؛ «کلامِ الهي در قالبِ صداهاي بشري». مادر از آن رو « قرينة «اخلاقي​-​فلسفي» تاريخ است که انسان و «طبعيت»  نام گمشده​اش را در او باز مي​يابد و در نام خود با خود يگانه مي​شود. مادر، نه تنها معطي و حافظِ هستي ماست، بلکه از طريقِ «ناميدن» به ما «هستيِ زباني» اعطا مي​کند و در نتيجه تاريخ چيزي نيست، جز زنده​نگه داشتنِ نام، اين هدية پاک و مقدسي که مادر به ما هديه داده است.

اين نوع عارفانه و تئولوجيک حاويِ نوعي بصيرتِ فلسفي در بابِ تاريخ است، اما نگاه صرفا عارفانه و تئولوجيک به تاريخ ما را از «نقد» و «حقيقت» دور مي​کند. ارائه​ي يک تصويرعيني و انضمامي از تاريخ نيز چندان آسان نيست و شايد اغراق نباشد اگر بگوييم مادر، «تصويرِ ماترياليستي تاريخ» است، اما نه فقط از آن جهت که «مادة​المواد» است و تاريخ از او آغاز مي​گردد، زيرا ماترياليسم به هيچ وجه معادل ماده​گرايي نيست(تقابل مَتر/ معنا يا مَتِر/ مذهب، غلط است)، بل بدان جهت که «يادآواريِ ناب» است و در هيچ شرايطي فرزندانش(آينده) را از ياد نمي​برد؛ پيوسته مراقبِ آن​ها است و همواره به خاطر داردآن​ها را. يوناني​ها معتقد بودند که مادر، يا «منه​موزين»، الهة خاطره و نگهبانِ امر گذشته است؛ هر آن​چه را انسان​ها از ياد مي​برند، الهه خاطره به ياد دارند. فراموشي نوعي «مرگ» است و يادآوري حيات اما انسان​ها به برکتِ  «منه​موزين» توانِ به يادآودنِ امر گذشته را دارند. به سخني دقيق​تر«منه​موزين(Mnhmosunh)، که مي​توان آن را به «خاطره» و يا «حافظه» برگرداند، در اسطوره​هاي يوناني «حافظ امرگذشته» و خدايِ «يادآوري» به شمار مي​رفت؛ کلام گويايي که امر هستي​دار در آن مجال ظهور مي​يافت. براساسِ اسطوره​هاي يوناني «منه​موزين» از نسلِ تيتان​ها و در واقع دخترِ آسمان(اورانوس) و زمين(جيا) بود و «پس از ادواج با زئوس، طي نه شب، نُه دختر خود، يعني ايزد بانوان هنرهاي نه​گانه را به دنيا مي​آورد: نمايش، موسيقي، رقص و شعر زاييده​ي منموزين يا حافظة​ هستند». مارتين​هايدگر در «معناي تفکر چيست؟» کوشش مي​کند ميان «مادر» و «تفکر» نوعي قرابت و همخواني سازد. از نظر او «منه​موزين» داراي معناي بسي عميق​تر از آن چيزي است که در روان​شناسي براي حفظِ وقايع گذشته و تصورات به کار مي​رود و به جز ساحتِ اپستمولوژيک داري حيثيتِ انتولوژيک نيز مي​باشد. خاطره يا حافظه «به آن​چه موردِ تفکر قرار گرفته فکر مي​کند، اما به عنوانِ "مادر" ايزدبانوان هنرهاي زيبا حافظه به معناي تفکري دلخواه به هر امر قابل تفکر نيست. حافظه، در اصل تمرکز تفکر بر آن چيزي است که همواره پيشا-پيش موضوع تفکر قرار گيرد. حافظه، تمرکز يادآوري و ياد-​و-​بود است و آن چيزي را در نزد خويش پناه مي​دهد و در خويش پنهان نگه مي​دارد که پيش از هرچيز همواره در هر مورد بايد موضوع تفکر قرار گيرد، هر موردي که همچنان هست، هستي​دار ] در آينده[ و هست-​بوده] از گذشته[ محسوب مي​شود: حافظه مادر هنرهاي زيباست: يادآوري و ياد بود آن​چه بايد موصوعِ تفکر واقع شود، سر مشاء سرودن شعر است. به همين دليل شاعري رود-​گونه​اي است که به شکلي معکوس به سوي سرچشمة​ خويش جاري مي​شود، يعني به سوي تفکر به مثابة يادآوري و يادبود.(هايدگر، تفکر چيست، ص 23)»

اينکه تاريخ به مثابة پدر تصور شود، يا مادر پي​آيندهاي کاملا متفاوت دارد. مادر الهه​ي «پروا» و  مراقبت است؛ تيمارِدار هستي. «پروا» واژة آشناست و در زندگيِ روزمره فروان آن را به کار مي​بريم. مي​گوييم فلاني «بي​پروا» است، اما مفهومِ فلسفيِ پروا رابطة تنگا-​تنگي با هستي دارد و در واقع «"هستي-​در-​جهان" مهر و نشانِ هستيِ "پروا" بر تارک دارد(هايدگر، 1386: 462).» هايدگر در کتابِ «هستي و زمان» از «پروا» به حيث آفرينش​گر و خاستگاه «دا-زاين» ياد مي​کند. به نظر هايدگر "پروا() به لحاظِ ريشه​شناسي به يک افسانة قديمي و کهن بر مي​گردد که به افسانه​​ي الهه «» شهرت دارد. مطابق اين افسانه الهة​ «"پروا()" روزي از کنار نهري مي​گذشت که چشمش به توده​اي گلِ رس افتاد. در فکر فرو رفت، مشتي از آن گل برداشت و شروع کرد به شکل دادن آن. داشت در بارة​ آن​چه از آن گل آفريده بود مي​انديشيد که ژوپيتر را از آن​جا گذر افتاد. "پروا" از ژوپيتر خواست که در آن گِل شکل گرفته جان بدمد و ژوپيتر نيز با طيبِ خاطر اين خواهش را برآورد، اما وقتي که "پروا" مي​خواست نام خودش را به آن گل شکل​گرفته ببخشد، ژوپيتر وي را از اين کار بر حذر داشت و خواست در عوضِ جاني که در کالبدِ گل دميده بود، آن را ژوپيتر نام نهد. "پروا" و ژوپيتر بر سرِ اين نام​گذاري به چون و چرا بودند که زمين() نيز در رسيد و خواهان آن شد که آن آفريده را نام زمين بايد، زيرا زمين پاره​اي از تنِ خود را به آن اهداکرده بود. اين بود که کيوان را به داوري فراخوانداند. رأي کيوان، که عادلانه مي​نمود، از اين قرار بود:"تو اي ژوپيتر چون او را جان بخشيده​اي به وقتِ مرگ جانش را، و تو اي زمين چون او را تن داده​اي به وقت مرگ تنش را خواهي ستاند. اما "پروا" از آن​رو که نخست به اين موجود شکل بخشيده، تا اين موجود زنده است مي​تواند آن را صاحب باشد. و اما از آن​جا که اکنون بر سرِ نامش ميانِ شما نزاعي در گرفته، پس بگذاريد «هومو()» ناميده شود، زيرا که ساخته از "هوموس(خاک) است.(همان: 461)» فلسفة هايدگر و «نظريه فراموشيِ وجود» او تماما بر بنيادِ اين افسانه استوار است، آن​چه به اين «برنهاده» ربط دارد آن است که تاريخ بايد حافظ و نگهبانِ ما باشد و به حيثِ «پروا» درک شود، نه به صورت «مرگ» و «فراموشي». اگر رسالتِ تاريخ را يک رسالتِ «اخلاقي» بدانيم که همانا «يادآوريِ نام و ياد قربانيان» است، در اين صورت «مادر» به مثابه​ي پروا و مراقبِ زندگي تصويرِ تام و تمامِِ اخلاقيِ تاريخ خواهد بود. انسانِ ستمديده، از آن​جهت که مصداقِ عيني «هستيِ فراموش​شده» است، عمقِ اين نوع گاه ما به تاريخ را که در واقع ايستادن در برابرِ تاريخ ستم و تاسيسِ نگاه تاريخي «برخلافِ جريانِ رود» است، به درستي درخواهد يافت.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط  محمد ابراهیم محمدی  |