|
|
|
|
|
آن روندِ رو به فرسايشي که اديانِ توحيدي «هبوط» تصور ميکردند و «ماترياليسمِ تاريخي» در برهوتِ تضادهاي اجتماعيـاقتصادي و منازعاتِ تاريخي به دنبالش بود و نتوانست دريابد، همان مادر است. مادر، سرچشمه هستي و «طبعيتِ نخستين» است؛ تجسمِ عيني تاريخ؛ چشمانِ پرغبارِ او «موناد» است که تماميِ جوهر تاريخ را در خود دارد. گذشته، اکنون و آينده، چيزي جز «بيرونگستريِ» نگاه مادر به سه جهت نيست. جامعهي که قادر نيست تصويرِ خويش را در نگاه سهوجهيِ مادر دريابد، جامعة بيتاريخ است و فردي که جهان را در پرتو مشعلِ فروزان حقيقتِ نگاه مادرانه به تماشا ننشنيد، کور خواهد بود. بصيرتِ تاريخي يعني ديدن تصويرِ گذشته، اکنون و آينده به حيث سه جلوهاي نگاه مادرانه. مادر ديالکتيکِ غيبت و حضور است؛ حضور و غيبت همزمانِ او، حضور و غيبتِ رخدادهاي تاريخي است. مادر هرلحظه دور ميشود از ما، دور و دورتر، و از طريق اين فاصلهگيري مداوم به هستيِ جاودان بدل ميگردد؛ رفتنِ مادر و برنگشتنِ او به ما ميگويد که امر گذشته بر نميگردد اما جاودانگيِ او به حيثِ " يگانه تصويرِ درونماندگار" بر اين امر دلالت دارد که «فراموشي» هستي غايب از نظر ناممکن است. پيشانيِ چينخوردة مادر که نشانِ روزهاي بازگشتناپذير در آنها عيان است، دليل محکمي است بر اينکه که «زمانِ از دسترفته» به صورتي تمام و کمال قابل بازسازي نيست، اما بازسازي اين تصوير به شکل قصة غربت يا هر شکلِ ديگري در فراق هستيِ آغازين(مادر) حکايت از آن دارد که پيوندِ ما با هستيِ آغازين و زمان سپريشده، پيوندِ ناگسستني است. گذشته دور شونده و در عين حال سازنده حافظ و نگهبان ماست. مطابق دريافتهاي عرفاني و متافيزيکي «کلامِالهي» گفت-و-صوت و لفظ نيست، اعطاي وجود است. خدا نميگويد:«باران»، «گلِ سرخ»، «ماه»، «آفتاب»، خدا طبعيت را ميآفريند. در عصر هبوط اشياء نامِ شان را گم کرده اند و طبيعيت در فراقِ نامش ضجه ميکشد. نام، نه تنها دريچة نگاه ما به هستي است، بلکه معرفتِ ما ازهستيِ بيزبان، فقط در «نامها» و به واقع در آنچه «به گفت ميآيد»، محدود ميگردد. والتربنيامين در اين باره ميگويد:«آدمي با پذيرفتن و دريافتِ زبان بينام و خاموش چيزها و تبديل آنها به اصوات در قالبِ نامها اين وظيفه را به انجام ميرساند. اداي اين وظيفه ناممکن ميبود اگر زبانِ مبتني بر نام انسان و زبان بينام چيزها در خودِ خدا با هم مرتبط نبودند و از يک کلمة خلاق واحد نشئت نگرفته بودند، کلمهاي که در چيزها به به همرسانيِ و انتقالِ ماده در قالب مراودة جادويي بدل گشت، و در انسان به به زبانِ معرفت و نام در قالبِ ذهن متبرک(بنيامين، 1385: 65).» به سخني ديگر نام، رسانة خلقت است؛ «کلامِ الهي در قالبِ صداهاي بشري». مادر از آن رو « قرينة «اخلاقي-فلسفي» تاريخ است که انسان و «طبعيت» نام گمشدهاش را در او باز مييابد و در نام خود با خود يگانه ميشود. مادر، نه تنها معطي و حافظِ هستي ماست، بلکه از طريقِ «ناميدن» به ما «هستيِ زباني» اعطا ميکند و در نتيجه تاريخ چيزي نيست، جز زندهنگه داشتنِ نام، اين هدية پاک و مقدسي که مادر به ما هديه داده است. اين نوع عارفانه و تئولوجيک حاويِ نوعي بصيرتِ فلسفي در بابِ تاريخ است، اما نگاه صرفا عارفانه و تئولوجيک به تاريخ ما را از «نقد» و «حقيقت» دور ميکند. ارائهي يک تصويرعيني و انضمامي از تاريخ نيز چندان آسان نيست و شايد اغراق نباشد اگر بگوييم مادر، «تصويرِ ماترياليستي تاريخ» است، اما نه فقط از آن جهت که «مادةالمواد» است و تاريخ از او آغاز ميگردد، زيرا ماترياليسم به هيچ وجه معادل مادهگرايي نيست(تقابل مَتر/ معنا يا مَتِر/ مذهب، غلط است)، بل بدان جهت که «يادآواريِ ناب» است و در هيچ شرايطي فرزندانش(آينده) را از ياد نميبرد؛ پيوسته مراقبِ آنها است و همواره به خاطر داردآنها را. يونانيها معتقد بودند که مادر، يا «منهموزين»، الهة خاطره و نگهبانِ امر گذشته است؛ هر آنچه را انسانها از ياد ميبرند، الهه خاطره به ياد دارند. فراموشي نوعي «مرگ» است و يادآوري حيات اما انسانها به برکتِ «منهموزين» توانِ به يادآودنِ امر گذشته را دارند. به سخني دقيقتر«منهموزين(Mnhmosunh)، که ميتوان آن را به «خاطره» و يا «حافظه» برگرداند، در اسطورههاي يوناني «حافظ امرگذشته» و خدايِ «يادآوري» به شمار ميرفت؛ کلام گويايي که امر هستيدار در آن مجال ظهور مييافت. براساسِ اسطورههاي يوناني «منهموزين» از نسلِ تيتانها و در واقع دخترِ آسمان(اورانوس) و زمين(جيا) بود و «پس از ادواج با زئوس، طي نه شب، نُه دختر خود، يعني ايزد بانوان هنرهاي نهگانه را به دنيا ميآورد: نمايش، موسيقي، رقص و شعر زاييدهي منموزين يا حافظة هستند». مارتينهايدگر در «معناي تفکر چيست؟» کوشش ميکند ميان «مادر» و «تفکر» نوعي قرابت و همخواني سازد. از نظر او «منهموزين» داراي معناي بسي عميقتر از آن چيزي است که در روانشناسي براي حفظِ وقايع گذشته و تصورات به کار ميرود و به جز ساحتِ اپستمولوژيک داري حيثيتِ انتولوژيک نيز ميباشد. خاطره يا حافظه «به آنچه موردِ تفکر قرار گرفته فکر ميکند، اما به عنوانِ "مادر" ايزدبانوان هنرهاي زيبا حافظه به معناي تفکري دلخواه به هر امر قابل تفکر نيست. حافظه، در اصل تمرکز تفکر بر آن چيزي است که همواره پيشا-پيش موضوع تفکر قرار گيرد. حافظه، تمرکز يادآوري و ياد-و-بود است و آن چيزي را در نزد خويش پناه ميدهد و در خويش پنهان نگه ميدارد که پيش از هرچيز همواره در هر مورد بايد موضوع تفکر قرار گيرد، هر موردي که همچنان هست، هستيدار ] در آينده[ و هست-بوده] از گذشته[ محسوب ميشود: حافظه مادر هنرهاي زيباست: يادآوري و ياد بود آنچه بايد موصوعِ تفکر واقع شود، سر مشاء سرودن شعر است. به همين دليل شاعري رود-گونهاي است که به شکلي معکوس به سوي سرچشمة خويش جاري ميشود، يعني به سوي تفکر به مثابة يادآوري و يادبود.(هايدگر، تفکر چيست، ص 23)» اينکه تاريخ به مثابة پدر تصور شود، يا مادر پيآيندهاي کاملا متفاوت دارد. مادر الههي «پروا» و مراقبت است؛ تيمارِدار هستي. «پروا» واژة آشناست و در زندگيِ روزمره فروان آن را به کار ميبريم. ميگوييم فلاني «بيپروا» است، اما مفهومِ فلسفيِ پروا رابطة تنگا-تنگي با هستي دارد و در واقع «"هستي-در-جهان" مهر و نشانِ هستيِ "پروا" بر تارک دارد(هايدگر، 1386: 462).» هايدگر در کتابِ «هستي و زمان» از «پروا» به حيث آفرينشگر و خاستگاه «دا-زاين» ياد ميکند. به نظر هايدگر "پروا() به لحاظِ ريشهشناسي به يک افسانة قديمي و کهن بر ميگردد که به افسانهي الهه «» شهرت دارد. مطابق اين افسانه الهة «"پروا()" روزي از کنار نهري ميگذشت که چشمش به تودهاي گلِ رس افتاد. در فکر فرو رفت، مشتي از آن گل برداشت و شروع کرد به شکل دادن آن. داشت در بارة آنچه از آن گل آفريده بود ميانديشيد که ژوپيتر را از آنجا گذر افتاد. "پروا" از ژوپيتر خواست که در آن گِل شکل گرفته جان بدمد و ژوپيتر نيز با طيبِ خاطر اين خواهش را برآورد، اما وقتي که "پروا" ميخواست نام خودش را به آن گل شکلگرفته ببخشد، ژوپيتر وي را از اين کار بر حذر داشت و خواست در عوضِ جاني که در کالبدِ گل دميده بود، آن را ژوپيتر نام نهد. "پروا" و ژوپيتر بر سرِ اين نامگذاري به چون و چرا بودند که زمين() نيز در رسيد و خواهان آن شد که آن آفريده را نام زمين بايد، زيرا زمين پارهاي از تنِ خود را به آن اهداکرده بود. اين بود که کيوان را به داوري فراخوانداند. رأي کيوان، که عادلانه مينمود، از اين قرار بود:"تو اي ژوپيتر چون او را جان بخشيدهاي به وقتِ مرگ جانش را، و تو اي زمين چون او را تن دادهاي به وقت مرگ تنش را خواهي ستاند. اما "پروا" از آنرو که نخست به اين موجود شکل بخشيده، تا اين موجود زنده است ميتواند آن را صاحب باشد. و اما از آنجا که اکنون بر سرِ نامش ميانِ شما نزاعي در گرفته، پس بگذاريد «هومو()» ناميده شود، زيرا که ساخته از "هوموس(خاک) است.(همان: 461)» فلسفة هايدگر و «نظريه فراموشيِ وجود» او تماما بر بنيادِ اين افسانه استوار است، آنچه به اين «برنهاده» ربط دارد آن است که تاريخ بايد حافظ و نگهبانِ ما باشد و به حيثِ «پروا» درک شود، نه به صورت «مرگ» و «فراموشي». اگر رسالتِ تاريخ را يک رسالتِ «اخلاقي» بدانيم که همانا «يادآوريِ نام و ياد قربانيان» است، در اين صورت «مادر» به مثابهي پروا و مراقبِ زندگي تصويرِ تام و تمامِِ اخلاقيِ تاريخ خواهد بود. انسانِ ستمديده، از آنجهت که مصداقِ عيني «هستيِ فراموششده» است، عمقِ اين نوع گاه ما به تاريخ را که در واقع ايستادن در برابرِ تاريخ ستم و تاسيسِ نگاه تاريخي «برخلافِ جريانِ رود» است، به درستي درخواهد يافت. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط محمد ابراهیم محمدی
|
|
||